به آرامی روی صندلی کنار تختش نشستمو برای دقایقی به چهره ی مهتابیش خیره شدم . چشمای نازش بسته بودن و دوتا چسب سفید روشون گذاشته بودن . لبهای غنچه ایش ترک خورده بودن و پوست پوست شده بودن . یه لوله از دهنش خارج شده بود که به وسیله ی اون عذا بهش میدادن . به دستاش و پاهاش و بدنش سیم های الکتروکاردیوگرام و دستگاه های دیگه که علائم حیاتیشو چک میکردن وصل بودن ... چشمم روی مانیتورها ثابت شد .. آه از نهادم برخواست .. علائمش هیچ تغییری نکرده بودن .. پرفیوزر همچنان درحال تزریق داروهاش از طریق سرنگ های جورواجورش بود .. الان دقیقا ۶ ماهه که روی این تخت خوابیده و قصد بیدار شدن نداره .. دکترش گفته اگه باهاش حرف بزنیم صدامونو میشنوه و ممکنه زودتر از این خواب طولانی بیدار بشه گرچه خودم این موضوع رو به خوبی میدونستم ... دستاشو توی دستم گرفتم  آروم پشتشو بوسیدم و به چشمام کشیدم .. بغض داشت خفم میکرد .. این ۶ ماه بعض و گریه همدمم شده بود .. لحظه به لحظه .. ثانیه به ثانیه ..

سرمو روی دستش گذاشتمو شروع به صحبت کردم باهاش :

ـسلام عزیزم ... سلام دخترعموی دیروز و عشق امروزم .. آروشا عزیزم الان شش ماهه که دیگه چشمای نازتو ندیدم ... شش ماهه که صدای قشنگتو نشنیدم ... دلم برای دکترآلوین گفتنات تنگ شده ، یادته چقدر لجم میگرفت وقتی اینطور صدام میکردی ؟ یادته همیشه در جوابت میگفتم " من اسم دارم اسمم آروینه نه آلوین ، آلوین اون سنجابه توی کارتونه " ؟    توام در جوابم میگفتی " جونور جونوره دیگه تازه خیلی احترامت گذاشتم دکترشم گفتم " ...

آهی کشیدم و ادامه دادم :

ـ اونموقع ها کفرم بالا میومد اما الان آرزومه حتی آلوین صدام کنی ... آروشا .. بیدار شو .. خیلی وقته به خودم اعتراف کردم که بدون تو خیلی پوچم .. خیلی وقته که حسرت اون روزا و کل کل هامونو  میخورم .. آروشا هرجا که پا میذارم تو رو جلوی چشمام میبینم و خاطره هامون برام زنده میشن ... تو دانشگاه همه دوستات مرتب حالتو از من میپرسن .. حتی اون خواستگارای سمجت که همش دست به سر و ردشون میکردی .. آخ که چقدر میخوام بزنم خفشون کنم بخصوص اون پرهام رو ... بچه پررو صاف صاف زل زده تو چشمای من میگه " آروشا خانوم خوب بشن و به هوش بیان خودم کل دانشگاهو یه سور حسابی میدم !!! 

بغض راه گلومو بسته بود .. نالیدم :

ـ آروشا ... آروشا اگه بیدار بشی قول میدم همونی بشم که تو میخوای ...

بالاخره بغضم ترکید و اشک صورتمو پوشوند و میان گریه ادامه دادم :

ـ چرا این بلا باید سر تو بیاد ؟ آخه چرا تو ؟ کاش من به جای تو روی این تخت خوابیده بودم و تو سالم بودی .. خدایا این چه مساواتیه ؟ منم کنار آروشا توی اون ماشین بودم پس چرا سهم من یه خواب کوتاه یک هفته ای بود و سهم فرشته ی من این خواب طولانی ؟ چرا دقیقا زمانیکه می خواستم از احساسم براش بگم این اتفاق افتاد ؟ آروشا خواهشا تنهام نذار .. حالا که جونم به جونت بستست بهم رحم کن .. مثل همیشه خانومی کن و منو به خاطر بدی هام ببخش و مجازاتم نکن به خدا تا حالا حسابی ادب شدم ... به خاطر تو شکستم آروشا .. من شکستم ... غرورمو شکستم چون تو همیشه ازش بدت میومد ... تو فقط به هوش بیا خانمی قول میدم هرچی که تو بخوای همون بشم هرکاری میکنم تا بدیها و اذیتهای گذشتمو ببخشی ... قول میدم خانمی ..

دوباره آروم پشت دستشو بوسیدمو از جا بلند شدم . با نگاهم ازش خداحافظی کردم . به کمک پرستار لباس های مخصوص بخش رو کندمو به دستش دادم . وقتی از  آی سی یو خارج شدم نفسو با صدا بیرون فرستادم . چشمم افتاد به زنعمو که درحالی که کتاب قرآنشو میبست و زیرلب چیزی زمزمه میکرد به سمتم اومد .سعی کردم لبخند بزنم اما لبخندم به تلخی زهر بود ... زنعمو باران مهر مامان آروشاست و همسر عمو رامینه . البته ما خاله بارانمهر صداش میکنیم چون با مامانم دوستای مدرسه ای هستن .. صورت خاله لاغرتر و رنجورتر از همیشه به نظرم اومد . پای چشمای مشکیش گود افتاده و سیاه شده بود . یه لحظه یاد چشمای آروشا افتادم که به خاله رفته بود ... خاله بارانمهر روبروم ایستاد .. آهی کشیدم ..

خاله باران : حالش چطور بود آروین ؟

مجددا آهی کشیدمو گفتم :

_ مثل قبلشه .. حتی یه ذره هوشیاریش بهتر نشده ...

خاله هم آه سوزناکی کشید و درحالیکه سعی داشت بغض صداشو پنهان کنه گفت :

_ تو برو خونه عزیزم ، من هستم پیشش ...

می دونستم وقتی خاله حرفی بزنه دیگه روش نمیشه حرفی زد پس سری تکان دادم و بعد از خداحافظی کوتاهی از ساختمان بیمارستان خارج شدم و در محوطه ی سر سبز روی یکی از نیمکت ها نشستم . الان اصلا نمی تونستم رانندگی کنم ، دست و پاهام می لرزیدند و حس میکردم به زور وزنمو تحمل می کنند .. آرنج هامو روی زانوهام گذاشتم و سرمو بین دستام گرفتم ... کاش میشد زمانو به گذشته ها برگردونم ... بی اراده ذهنم به گذشته ها پر کشید ...

 

ادامه دارد ...